مَردم آزارها

چند خطی از شروعِ “مردم آزارها” نگذشته بود که از تعدد اسامی گیج شدم! معرفیِ پرسوناژها، بدون پرداختِ جزیی و بصورت رگباری: کرول، رابرت، بیل، نیک و جوآن! وَ روایت روز یکشنبه: از ماهی دودی تا آتش سوزی! از سرکوب تا بُرون ریزی! وَ اما “جوآن” هسته ی این جامعه کوچک! با جدا شدنش از بیل، جمعِ چهارنفره شان را از هم پاشیده بود! و حالا نیز بخاطر علاقه اش به دوستان قدیمی، چندماه یکبار دور هم جمع میشدند! البته بدون بیل! وَ اینبار باحضورِ همسر دومش –نیک-!

جوآن بدونِ شک زندگیِ فعلی اش را دوست دارد! به نیک علاقمند است! حواسش به او هست! حتی اگر نیک نتواند حسِ قضاوت شدن توسطِ رابرت و کرول را از خود دور کند! حتی اگر جوآن مایل است زود به زود دوستان قدیمی اش را ملاقات کند! زنده شدنِ خاطراتِ پیش از نیک، با دیدن دوستان قدیمی، ناخودآگاه احساسی خوشایند برای جوآن بهمراه میداشت! حتی اگر هیچ خاطره ای مستقیما بازگو نشود! در ناخودآگاهِ جوآن، بازگشت به گذشته برایش شیرین بود! بی آنکه حرفی بزند یا رفتاری از خود بُروز دهد! حتی اگر حین خاطره بازی، رابرت منتظر شنیدنِ کلمه “بیل” از دهانِ جوآن باشد، وَ او آگاهانه به زبان نیاورد! او حواسش به “اینجا و اکنون” هست! حتی اگر احساساتِ همسرش بمانندِ گذشته پُررنگ و پُرحرارت نباشد! اما سوال اینجاست! واقعا سرکوب تا چه زمانی کار میکند؟

-تا پایِ خانه ای ویران شده در آتش!؟

جاییکه سربرشانهء “واقعیت” میگذاری و لب به اعتراف باز میکنی: “بعضی وقتها به او فکر میکنم!”

علی لشگریان وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *