مونوگامی
- علی لشگریان
- خط خطی
یه نگاه به لیستِ فیلما انداختم، نزدیکترین سینما؛ فلسطین، نزدیکترین سانس؛ بیست و سی! -احتمالِ باران اسیدی- نه کارگردانِ معروفی، وَ نه بازیگرِ آشنایی! فقط یه اسم؛ -شمس لنگرودی- شاعر! ترغیب شدم، وَ رفتم! صف بلیط طولانی نبود! وَ اصلا چیزی نبود که بشه بهش گفت “صف”! ورودیِ سینما چند نفر درباره ش حرف میزدن: “راجع به یه پیرمردِ تنهاست”! بلیط گرفتم، رفتم تو، ردیف ده، صندلی نوزده! -خوب بود-! وسط وَ مستقیم، بی گردن درد، بدونِ اینکه چشمات قیچ بشه! -از اون مُدِلیا که وسط فیلم بخودت میای میبینی مدتهاست داری از یه چشمت بیشتر کار میکشی-!
دیدن فیلم با کارگردان و بازیگراش دومین بار بود که برام اتفاق می افتاد! یه حسِ مسخره بی در و پیکر که خیلی الکی لبخند میاره رو لبات! حرفای کلیشه ای کارگردان و آخرشم یه تیکه شعر از شمس! یه کوچولو حرف زد وَ بیشتر سرش و تکون داد! مجری گفت: با میکروفون لطفا! جواب داد: “سر تکون دادن که دیگه میکروفون نمیخواد”! حوصله نداشت حرف بزنه: ” به تاریکی بد نگویید، شما که فروش چراغتان به لطفِ همین تاریکی ست!”
وَ سالن خاموش شد…
تیتراژ و ادامه؛ شمس -تنها پیرمردِ تنهایِ فیلم- و بهمین زودی داشت از “شمسِ فیلم” خوشم نمیومد! بی هیچ زمینه قبلی! یه پیرمرد ساکت، اغلب بی تفاوت، گاهی غُد، و اساسا بورینگ! و این ماجرا ادامه داشت! که از یه جایی به بعد که از سرِ این تنهاییِ مفرط تصمیم میگیره بره و یکی از کهنه رفیقاشو پیدا کنه! کسیکه سی سالِ ندیده اش ولی میدونه زنده ست! میخواد پیداش کنه تا حداقل یجورایی از این تنهایی خلاص بشه!
نفهمیدم چرا تنها شده بود؟! و نفهمیدم چرا تنها مونده بود؟! چراشو نفهمیدم!
تا آخر فیلم به گشتن ادامه داد و اینقدر این در و اون در زد تا بالاخره پیداش کرد! اما … هرگز سمتش نرفت! ولی اینجاشو فهمیدم! فهمیدم که چرا سمتش نرفت! فهمیدم که چرا نخواست از تنهایی دربیاد! فهمیدم که چرا خواست بازم تنها بمونه! پیرمرد با یه نگاهِ گذرا و البته از دور، فهمید که کهنه رفیق، دیگه اون کهنه رفیقِ سابق نیست! نه اینکه اون “آدمِ بدی” شده باشه! یا اصلا حتی “آدمِ خیلی بدی” شده باشه! یا اینکه اون آدم “عوض” شده باشه! یا حتی “عوضی” شده باشه! -نه- فقط فهمید که حالا با اون رفیقِ قدیمی، دیگه هیچ نقطه مشترکی نداره! حتی با گذشتِ سی سالِ آزگار و با داشتنِ حتی خاطراتِ مشترک، دیگه هیچ نقطه مشترکی نداره! ازش گذشت وَ تنهایی رو ترجیح داد! و تنهایی رو انتخاب کرد!
اینکه شرایط کاری کنه که تو تنها بمونی، یه چیزه! و اینکه تو با وجودِ آدمایِ اطراف، تنهایی رو انتخاب کنی، یه چیزِ دیگه!!!
همچنان به “منوچهرِ” فیلم هیچ حسی نداشتم، و نه حتی احساسِ ترحم! وَ نه هیچ چیزِ دیگه ای! وَ کاملا خنثی تا تیتراژ آخرِ فیلم! اومدم که برم، یه نگاه به دور و بَرَم انداختم، دیدم شمش لنگرودی اونورتر ایستاده و بعضی از تماشاچیا دورش حلقه زدن! –داشتن احساسِ بودنشون و باهم تقسیم میکردن- وَ من با رعایتِ احترام به همون حسِ خنثی که به “شمسِ” فیلم داشتم، به حلقه مذکور اضافه نشدم! ولی از همون فاصله فهمیدم که میشه حتی بدونِ نقاطِ مشترکِ ناگذر، احساسِ “باهم بودن” کرد! نقاط مشترکی که در عالمِ واقع بشدت گذراست، وَ البته در “یادها” برایِ همیشه یک نقطه مبثوت!
نوشتهء: علی لشگریان