زن زیادی

در سال ۱۳۲۹ “زنِ زیادی” دختریست ۳۴ ساله، افسرده از نگاههای ناشیانه و ناخوشایند دیگران به کلاه گیس و صورت آبله دارش و ناامید از یادگرفتن سواد و هیچ هنری، وَ بعد از ۴۰ روز زندگیِ مشترک، شوهرش که عینک ته استکانی میزند و موقع راه رفتن میلنگد بخاطر اَخ و تُفهای مادر و خواهرش، دستِ همسر را گرفته و به خانه پدری اش تحویل میدهد: “این دخترتون دست تون سپرده، دیگه نمیخوام برگرده!” حالا زن اما نه راه پس دارد و نه پیش –جاییکه سی و چهارسال آزگار صبحها از خواب بیدار شد و راه مطبخ را رفت تا شب شود- بنابراین او راهِ فرار از خانه را انتخاب میکند!
این خلاصه داستان “زن زیادی” نوشته جلال آل احمد است! اما فارغ از هر تحلیلی، آنچه به ذهنِ هر مخاطبی نزدیک میشود این است که شخصیت اول داستان در طول سالیان متمادی بدلیل داشتن آبله و موهایی کم پشت، دچار به افسردگی ست! این اختلال آنقدر وی را سرخورده و ناامید کرده که حتی به فعالیتهای خارج از خانه رویِ خوش نشان نمیدهد. تا آنجا که به اصرارهای برادرش مبنی بر یادگرفتن سواد وَ شاید هنر، هرگز توجهی نمیکند! و خود را “بیعرضه” ای خطاب میکند که توان هیچ کاری ندارد! اما امروز اگر کسی نسبت به ظاهرش احساس خوشایندی نداشته باشد کافیست ترس را کنار گذاشته و خود را به تیغ جراحی بسپارد! اگر “زن زیادی” در این سالها نوشته میشد منطقِ داستانی خود را از دست میداد، چرا که مخاطب در حین خوانش داستان مدام این سوال را از خود میپرسید که چرا عمل زیبایی انجام نمیدهد!؟ چرا برای موهای کم پشتش پیش اکستنشن تهرانی نمیرود؟ چرا با میکروبلدینگ صورت آبله دارش را صاف و صوف نمیکند؟ اما با وجود همه این امکانات بالقوه در عصر حاضر چرا میزان افسردگی تا اینحد فزاینده است؟ سوال اینجاست که آیا صرفا ظاهر و یا ویژگیهایِ شخصیتی با هر مشخصه ای میتواند باعث ناامیدی، سرخوردگی و یا افسردگی شود؟ اگر پاسخ به این سوال منفی ست، پس چه چیزی باعث بروز این حالات روحیِ ناخوشایند در افراد میشود؟

pic
علی لشگریان وب‌سایت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *